تبليغاتX
آغازم با تو پایانم با تو
چه بر سرعشق خواهد آمد در این آشفته بازار در بازار تردید ها و ترسها وحسادتها و چه خواهدشد وچه

باید کرد.عشق هدیه خداوند به بشر است  و اگر پا در این محدوده گذاشتی راه بر گشتی نداری باید پیش

بروی چون راه عشق راهیست یکطرفه پس باید دانسته و عاقلانه قدم در این راه گذاشت ولی میگویند که

کسی که عاشق میشود عاقل نیست و نمی داند چه میکند و عاشق با چشم دل میبیند با احساس

عمل میکند و بی پروا قدم در راه عشق میگذارد با تمام این شرایط میشود عاشق شد و عاشق ماند و از

این عشق لذت برد .اما خدای نکرده اگر تردید در راه عشق جوانه بزند باید گفت که جهنم بوجود میآید

چون تردید بمانند علف هرزی میماند که اگر از ریشه در نیاید رشد میکند و بیشتر و بیشتر میشود تا

آنجایی که همه راه و محیط عشق را پر می کند و ریشه اش قوی میشود طوری که دیگر نمی توان کاری

کرد و همه چیز را بنابودی میکشاند .حال مقصود من از این قصه پردازی این بود که وقتی که عاشق

میشویم باید و باید راه هرگونه تردید را ببندیم بهترین راه صحبت کردن با معشوق هست و همه چیز را

توذیح دادن و مهربان بودن و صداقت و یکرنکی از جانب هر دو نفر و اینکه سعی کنیم راه حسادت را که

بدتر از تردید است ببندیم که اگر تردید و حسادت نباشد متوان به عشق واقعی دست یافت .

برای تمام عاشقهای دنیا آرزوی عشقی پاک و بدون حسادت و تردید دارم..

و ای کاش همه عاشقان بدانند که وقتی قدم در راه عشق گذاشتند هر گز و هرگز خطا نمیکنند شاید  در

این گیر و دار نسنجیده حرفی بزنند ولی به عشق خود وفادار خواهند ماند

                                                                                   باران بهار

                                                                                ۹/۱/۱۳۸۷  ساعت ۱۴/۳۰

 

+ نوشته شده توسط داوود در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 14:42 |
بار داره بارون میاد و هوا تیره شده

و من در این روز بارونی و تیره به تو می اندیشم

بتو که شادیم بودی .

هر لحظه را به امید با تو بودن سپری میکردم.

هیچ چیز نبودنت را پر نمی کند.

فقط بودنت هست که مرا سیراب میکند.

خنده به لبهایم میآوردی و گرمی به وجودم.

قطره های بارون تند شده و همراه ریزش مدام بارون اشگهای من هم سرازیر هستند.

غم سنگینی به وجودم حمله ور شده غمی جانگاه.

غمی که نمیدونم چطور آنرا به شادی مبدل کنم.

ببار باران هر چه تندتر بارش تو نشان دهنده غم نهان من است.

آه ه ه ه ای باران زیبا حتی تو هم نمی تونی مرا از این غم سنگین رها کنی

                                                                                  یکشنبه ۱۹/۱۲/۱۳۸۶

                                                                                          باران

+ نوشته شده توسط داوود در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 19:31 |
آبی ترین تصویر شعر بی ریایم

برگرد می میرد بدون تو صدایم

هر شب به یاد لحظه های غربت تو

لبریز میشود دست دعایم

گفتی از عشق و غزل هر آنچه داری

یک روز میریزی تمامش را به پایم

کی میرسی ای حسرت لبریز آواز

کی شعرهای تازه میخوانی برایم

بگذار تکفیرم کند آری ولی من

تنها نگاه عاشقت را میسرایم

                            باران و داود

 

+ نوشته شده توسط داوود در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 21:12 |
 شاید هر امدنی رفتنی باشه
اما
هر خاطره ای رفتنی نیست
خاطره یار ماندگار خواهد بود در نقش دل
شاید هر بهاری خزانی داشته باشد
اما
ان گل بی همتا خزان ندارد
نوش ا ست به بارش مهربانی-صداقت-صفا-وفا-رفاقت و دوست داشتن
نوش است به باران عشق
ان رویائی که یار شد
ان خاطره همیشه سبزست
و ان لاله کبود
+ نوشته شده توسط داوود در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 21:25 |
وقتی کتاب زندگی رو ورق می زنی خط خط این داستان بودن انباشته هست از خاطرات تو

و عکس خاطرات تو که مثل یک البوم عکس نقش بسته به روی این کتاب زندگی

خاطرات تلخ وشیرین و عکسهای رنگ و وارنگ .......

از عزیزانت از دوستانت و از........... واقعیات زندگی

بعضی موقعها سخت میشه خوندن این کتاب به جاهائی میرسی که

این خط رو نمیشناسی نمی فهمی و برای گذشتن از این قسمت مجبوری

بری و پشت خاطرات و اون عکسها سنگر بگیری برای شاید فهمیدن و شاید گذشتن

اما

به یه جائی از این کتاب از این خط و داستان میرسی که احساس میکنی تمام

این قسمت از زندگی شدی نه میتونی برای گذشتن پشت خاطراتت سنگر بگیری

و نه میتونی ورق بزنی و بگذری

و شاید این قسمت راز بودن تو و کتاب توست

و اخر داستان همینجاست حالا هر چه میخواد باشه

یکی بود........ یکی نبود........

 

 

 

+ نوشته شده توسط داوود در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 19:33 |
امروز عزیزی از وطن با من گفت از درد از توحشی که بر ان سرزمین ما حاکم هست

از سرزمینی که روزگاری مهد تمدون بود و اغاز احترام به هم نوع به همه ادیان به انسان و... بگذریم ....

دل ان نازنین بیمار شد............

دل تو و ما بیمار این توحش و درد هست

>>>>>>>>

سخن درد هست اشک هست..........

سخن با تو حش هست با پیام اوران این توحش(منظور به اصطلاح.... انبیا نیست)

سخن با مو منان و ایمان اوردگان این توحش هست

شما که نام خو د را انسان نهادید ودر ظاهر انسان نما

خنجره الوده به زهر کینه و نفرت خود را به نام کیش خود

بر قلب احساس و عشق فرود می اورید

به ازای چه به وعده بهشت دروغین پیام اوران نفرت

به وعده وصال با حوریان و....... وصال با توهم خویش

در اندیشه این نا بخردان

پاسخ احساس نفرت هست

پاسخ عشق شقاوت

پاسخ قلم دشنه

تا خنجر الوده به نفرت و.........  شماهست

احساس و دوست داشتن و عشق هم هست

زیرا خدا هست خدای راستین خدای همگان خدائی که عشق را راز حیات و بودن افرید

و عشق و دوست داشتن فاتح بر نفرت و کینه و توحش هست

خدا هست  عشق هست  تا اخرش .

 

خدا را ان بنده بخشایش هست

که خلق از وجودش در اسایش هست

به امید فردای عشق در وطن و این زمین سبز باشیم/امین.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط داوود در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 22:33 |
از خدا همیشه میخواستم دلم رو رنگ خودش نقاشی کنه

وقتی دل تو رو دیدم که رنگش اسمونی بود فهمیدم که خدا نقاش این دل بوده

و از رنگ خودش دلت رو نقاشی کرده  تو رو هم نقاش این دل بی نقش ما کرده

تو شدی نقاش دل ما قلمی برداشتی کشیدی بر این دل بی تاب ما

خط زدی و از عشق گفتی اغاز شدم از رنگ تو همه جان شدم

نازنین تمام شدم تمام نشد این نقش تو در این دل بی تاب من نقش روخ زیبای تو

>>>>>>>>>

انتظار فاصله ایست که به راه و کام اید روزی اما انتظار تو  مرا تمام میکند

 

 

+ نوشته شده توسط داوود در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 20:27 |
من عشق را از زبان عا شقی شنیدم که شاعر نبود اما از عشق میسرود و دوست داشتن را باور بود احساسش را شعر بود احساسی که رویا بود از وقتی که کودکی بیش نبود عاشق ان رویا بود معشوق را مجنون بود

ساقیا پر کن قدحم از شراب نابت که مستیم از ان توست که زین پس مر حمم دوای توست

این همه شعر رو سخن بهانه توست داستان شمع و پروانه برای توست

عشق مجنون به لیلی حکایت عشق توست به باور رویای توست

نجوای میان شبنم و پگاه در سحرگاهان راز گل بوی توست

این احساس به خط شده همه از ان توست

بودنم هم همه از ان توست

مست شراب توام بر من خورده مگیر ای دوست که چرا اینگونه مدهوشم

 

 

+ نوشته شده توسط داوود در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 23:12 |
این وبلاگ هدیه ای است از طرف دوست ترین دوست و عزیز ترین عزیز که خود او هم هدیه ای هست از خالق مهربان و این رازیست از این رویا رویائی که از کودکی راز بود  و داستانی........ میخواستم از این گل بی همتا تشکر کنم حد اقل در این مورد که شاید با زبان بی زبانی جمله ای گفت و خطی نوشت از بابت سپاس که میدونم رازی نیست و نیازی نداره این نازنین خوب فقط این رو میگم که هر چه هست از اوست

 

حال من و تو حال اون بیماری هست که در انتظار طبیب برای شفاست

من درد تو را به صد درمان ندهم

من عشق تو را به صد لیلی ندهم

+ نوشته شده توسط داوود در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 22:20 |
نمیدانم با تو کجایم در اسمانم در معراج عشقم

بودنم را میبینم در تو با هم من و تو همراه میگذریم عاری از خواهش زمین و وسوسه ماندن تن برای الودگی بیشتر به قانون زمین و فراموشی عشق میگذریم از این الودگیها و هم نوا میسرائیم عشق را و دوست داشتن را و ما شدن را تا دیدن و رسیدن ان روز ناب را با تو انسوی هستی بودن را میبینم که عشق هست

 

+ نوشته شده توسط داوود در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 22:41 |
webGozar.com conter